شهید راه "لائیسیته"!

بسم الله الرحمن الرحیم


(دانلود مجموعه 3 جلدی پیش از رستاخیز)


 

ساکنین محله شارل دوگل !

اجازه بدهید برایتان داستانی را تعریف کنم؛     
قصه "ساکنین محله شارل دوگل" را !  

محله ای بود در این ناکجاآباد دنیا بنام شارل دوگل که همواره محور صحبت ها و رخداد ماجراهایش پیرامون سه نفر بود؛ "ادی" – "بن" – "شارلی"       
  ادی ،بن و شارلی هم محلی بودند …به قول خودمانی بچه محل !   
اما آنجا و میان آنها تفاوتهائی وجود داشت؛     

شارلی پسر جسور و بی ادب قصه ما،انسانی بسیارگستاخ و بی پروا بود…تقریباً همه اهل محل طعم نیش و کنایه های او را چشیده بودند و به قولی صابونش به تن همه خورده بود‼!
هراندازه هم که خردمندان او را نصیحت می کردند که؛ 
"پسر جان! این رفتار و کردار شما،پرده دری،بی ادبی و توهین به دیگران است!" اما او زیربار نمی رفت و حرف پیران دنیادیده را قبول نداشت و در پاسخ آنها می گفت؛      
"شما اشتباه می کنید آقایان! اینها بی ادبی و گستاخی نیست بلکه آزادی بیان است!"        

بن اما یک لات بی سروپای به تمام معنا بود…یک عنصر احمق و بی کله که پاسخ هر انتقادی را با زور بازویش می داد…سرتاپایش پر از خالکوبی و جای زخم و جراحت بود…گویا یک جو عقل در کله این پسر نبود…با کوچکترین انتقادی از کوره در می رفت و دعوا و کتک کاری به راه می انداخت،توهین که دیگر جای خود داشت‼!    
به خاطر همین خصوصیت بن،اهالی محل سعی می کردند تا آنجا که ممکن است از او دوری کرده و با او رودررو و همکلام نشوند.
اما نکته بسیار جالبی در مورد بن وجود داشت؛
خانواده بن،سرشناس ترین،محبوب ترین و دوست داشتنی ترین افراد محل بودند…خانواده بسیار محترمی که علاوه بر بن،پنج فرزند دیگر هم داشتند که یکی از دیگری بهتر بودند و در خوبی و صداقت و مهربانی از همگان گوی سبقت ربوده بودند…هر خانواده ای آرزو داشت که دستکم یکی از فرزندانش همانند آنها باشد و هر فرزندی نیز آرزو می کرد که ایکاش پدر و مادری همانند پدر و مادر بن می داشت!      
عجیب ترین چیزی که همواره برای اهل این محل جای سوال داشت این نکته بود که؛ 
چطور یک چنین خانواده ای ممکن است فرزندی مانند بن داشته باشند‼!؟     
این تفاوت و ناهمگونی میان بن و سایر اعضای خانواده اش تا آن حد بود که حتی بعضی از افراد محل ادعا می کردند که بن فرزند واقعی این خانواده نیست بلکه یک بچه سرراهی است! 
اما به هرحال آنچه که بسیار مهم بود این موضوع بود که متاسفانه تمامی اهالی محله شارل دوگل و  اطراف و اکناف آن،این فامیل محترم و این خانواده با آبرو را به نام تنها عضو شرورشان - یعنی بن - می شناختند؛       
          پدر و مادر "بن" - برادران و خواهران "بن" -  خانواده "بن" ‼!     

ادی و اما بشنوید از ادی پیرمردی بسیار ثروتمند اما تنها و بی کس…  
نکته ویژه ای که درمورد ادی وجود داشت این بود که؛  
 گویا فتنه گری و بدجنسی در ذات پلید او نهادینه بود!  
همه اهل محل از این پیرمرد خبیث،بیزار و متنفر بودند اما ادی معادل تمام این تنفر که مردم از او داشتند خود به تنهائی از خانواده بن کینه و نفرت داشت…برای اینکه خانواده بن محبوب و دوست داشتنی بودند ولی آن پیرمرد خبیث و بدنهاد باوجود ثروت افسانه ای اش در آن محل منفور و منزوی بود و برای همین همواره آتش کینه و حسادت ادی نسبت به این خانواده محترم شعله ور بود!   
ادی همواره خوشحال و امیدوار بود که این خانواده محترم لااقل یک فرزند بی شعور و شرور مانند بن درجمع خود دارد که رفتارهای احمقانه اش هرازگاهی مایه خجلت آنهاست‼

و اما اصل ماجرا …؛    
ادی مدتها بود که تصمیم داشت تا ضربه ای کاری به خانواده بن بزند و اندکی از آتش کینه و نفرت خود نسبت به این خانواده را فروبنشاند…اما خوب می دانست که تمام اعضا این فامیل محترم،ضعف و نقصانی ندارند که او بتواند آنرا دستمایه اندیشه پلید خود قراردهد...
بنابراین تمام تمرکز خود را معطوف بن نمود چون به خوبی می دانست که از کنار این پسر احمق می شود قصه ای ساخته و یا ماجرائی را علم کند که بتواند بدان ترتیب زخمی به پیکره این خانواده محترم وارد نماید!  
او مدتها فکر کرد و سپس نقشه ای پلید را طرح نمود؛ 
او تصمیم گرفت تا با تحریک شارلی او را ترغیب نماید که خانواده بن را در محل مضحکه کرده و برای آنها جوک و لطیفه بسازد!  
او ابتدا شارلی را دعوت کرد و با دادن وعده و وعید و به طمع پول او را متقاعد نمود که تیغ تیز تمسخرش را مدتی متوجه خانواده بن نماید و آنها را مورد استهزاءقراردهد…        شارلی ذاتاً انسانی پرده در و گستاخ بود و به خودی خود سرش درد می کرد برای چنین ماجراهائی سخن از پول که به میان آمد انگیزه اش چند برابر شد…        
روال کار شارلی اینگونه بود که همواره ضعف های اهل محل را دستمایه کار خود قرار می داد و برای آنها جوک و لطیفه سرهم می کرد آنچنان که طنزهای بی ادبانه اش نقل محافل و مجالس می شد…و البته خود اهالی محل نیز در این میان بی تقصیر نبودند برای اینکه همواره به طنزهای او – ولو بی ادبانه – می خندیدند…و شاید همین موضوع سبب شده بود که آن بچه گستاخ تر شود و برای بیشتر خندانیدن مردم و بلندتر شدن نام و آوازه اش در محل،با ورود به حریم خصوصی افراد،مسائل زندگی آنها را نیز دستمایه قراردهد تا آوازه شارلی شارلی او در میان خلق الله بپیچد…
به هرحال هرکسی ذاتاً میل به شناخته شدن دارد اما خانواده بن با محبوبیتشان به این نقطه رسیده بودند و شارلی با بی تربیتی و گستاخی…         

و اما همانطور که گفتم هرچقدر ریش سفیدان و پیران خردمند محله شارل دوگل سعی بر تغییر و اصلاح روش شارلی داشتند و او را نصیحت می کردند او گوشش بدهکار نبود و درپاسخ آنها فریاد سرمی داد که؛   
"…آقایان اینها آزادی بیان است اگر تحمل دیدن و شنیدنش را ندارید،می توانید گوشهایتان را بگیرید و چشمهایتان را ببندید‼"         
علی ایحال! مدتی گذشت و شارلی به تحریک اد،با سرهم کردن داستانهای مسخره و طنزهای هجو سعی در تحقیر خانواده بن داشت…اما آنچه که شگفت انگیز می نمود عکس العمل خانواده بن بود!   
هرچه شارلی آنها را بیشتر مسخره می کرد آنها به شارلی بیشتر احترام میگذاشتند…
آنها با اینکه مرتباً از سوی شارلی مورد تمسخر و استهزاء قرارمی گرفتند اما هربار که او را می دیدند به احترام او کلاه از سر برمی داشتند و به او می گفتند؛

"حال شما چطور است ای طنزپرداز جوان و شوخ طبع‼؟"       
خود شارلی نیز از این رفتار آنها متعجب بود و گاهی نیز از کرده خودش شرمسار و پشیمان می شد…اما هربار که شارلی سرخورده و پشیمان می شد و تصمیم می گرفت که دست از سر خانواده بن بردارد این ادی بود که مجدداً او را وسوسه کرده و به میدان مخاصمه باز می گرداند!        
ادی در چنین مواقعی از ضعف شارلی استفاده می کرد و او را به خانه خود می برد و با دو سه لیوان شراب او را مست و بی عقل می نمود و سپس به او می گفت؛   
"شارلی! تو باید بدانی زمانی تبدیل به یک طنزپرداز قوی و مطرح خواهی شد که بتوانی از افرادی مانند خانواده بن سوژه طنز بسازی و یک چنین افراد محترمی را دستمایه کار و حرفه خود قراردهی وگرنه طنزپردازی در مورد انسانهای عادی و عوام الناس که جای تعریف ندارد چراکه مردم امروزه درهرکجای دنیا خود به خود سوژهای متحرک طنز و تمسخرند!"    
و این چنین بود که اندک اندک اندیشه مسموم ادی در ذهن شارلی جای گرفت و او را برآن داشت تا با سوژه کردن این خاندان محترم مثلاً طنزی بسازد که درمیان همه اهالی محل زبانزد شود!        
اما دیری نپائید که خبر این طنازی شارلی به گوش بن رسید…او وقتی از موضوع آگاه شد به شارلی پیغام داد که؛      
"بالاخره روزی زهر خودم را به تو خواهم ریخت و حسابت را خواهم رسید و در آن دهان گشادت را برای همیشه خواهم بست!"
و بیچاره پدر و مادر بن از تنها چیزی که واهمه داشتند همین عکس العمل خشن و جنون آمیز بن بود…آنها مرتباً او را نصیحت می کردند و به او می گفتند که؛        
 " ای فرزند! این مسئله ایست بین ما وشارلی و خودمان آنرا حل کرده و به این قائله فیصله می دهیم مبادا که تو کاسه داغ تر از آش بشوی و خدای نکرده دست به کار احمقانه ای بزنی که جبران ناپذیر باشد!"      
اما بن که مغز کوچکش قدرت تحلیل نداشت تنها به مضحکه شدن خانواده اش و انتقام گرفتن از شارلی فکر می کرد!           
این قصه ادامه داشت تا آنکه روز حادثه فرارسید؛       
آن روز ادی و بن اتفاقی باهم روبرو شدند…ادی که از قبل منتظر چنین فرصتی بود بن را به گوشه ای کشید و سرصحبت را با او باز کرد و اندک اندک محور بحث و گفتگو را بسوی موضوع شارلی و طنازی او در مورد خانواده اش کشانید…ادی در انتهای سخنانش و درهنگام خداحافظی با گفتن یک جمله،ضربه ای کاری به بن وارد کرد و سپس خشم و خون را درچشمان او دید و در دل خندید و گفت؛کار را تمام کردم‼ 
او به بن گفت؛ 
"ای لات بی غیرت! من اگر پدر و مادرم بدنام ترین انسانهای روی زمین بودند و کسی به آنها هتک حرمت می کرد،تکه تکه اش می کردم،خوشا به غیرت تو که پدر و مادرت خوشنام ترین مردم محله هستند و به آنها بی احترامی می شود و آنوقت تو این بازوهای گنده ات را تبدیل به کلکسیون خالکوبی نموده ای!"     
و همین یک جمله کافی بود تا بن را دیوانه کند…او همان لحظه سراسیمه به منزل یکی از دوستانش رفت و یک چاقوی قصابی تهیه کرد و سپس به محل بازگشت و ساعتها پشت دیوار منزل شارلی کمین کرده و به انتظار ایستاد تا او از راه برسد…
نیمه های شب بود که اتومبیلی جلوی منزل شارلی توقف کرد و شارلی مست و لایعقل از داخل آن پیاده شد و تلوتلو خوران خودش را به پشت درب منزل رسانید…او مشغول جستجوی کلید در جیب پالتویش بود که ناگهان صدای بن را از پشت سرش شنید که به او می گفت؛
"گفته بودم که روزی حسابت را خواهم رسید!"
صبح فردا اما این ادی بود که پیش از هرکسی فریاد سرداد که؛
          "ایهاالناس! بیائید که شارلی مظلومانه کشته شد!"    
او آنچنان فریاد و فغانی سرداد و طوری پیراهن برتن پاره کرد که اگر کسی او را نمی شناخت فکر می کرد شارلی تنها فرزند عزیز دردانه او بوده است‼!     
او در سایه این اتفاق زهر خود را به خانواده بن ریخت…هرچه خردمندان به ادی می گفتند که بن عمل ناصالح است و حسابش از خانواده اش جداست اما او نمی پذیرفت و در جوابشان فریاد سرمی داد که؛
"چه می گوئید آقایان!؟ بن بانام همین خانواده بزرگ شده و بر سرسفره آنها نشسته،مگر شناسنامه او را ندیده اید!؟"
او برای بزرگداشت شارلی مراسم تشیع جنازه و سوگواری آنچنانی به راه انداخت و سپس مسئله حضور در این مراسم را برای همگان اینطور تفسیر نمود که هرکس در سوگ این فرزند سوگوار نباشد و ابراز همدردی نکند بدین مفهوم است که عمل جنون آمیز بن را تایید کرده است پس هرکس که می خواهد از بن و عمل ناجوانمردانه اش تبری جسته و اعلان انزجار و بیزاری نماید می بایست که در مراسم شارلی شرکت کند و زیر تابوت او را بگیرد!     
و مردم بیچاره نیز اگر چه دل خوشی از شارلی نداشتند و یک جورهائی نیز از کشته شدن این مرغ بدآواز خرسند بودند اما از ترس اینکه مبادا انگ بن دوستی،لات پروری و ناجوانمردی به آنها بچسبد،به ناگزیر در مراسم سوگواری حاضر شده و شرکت نمودند!
و اما ادی - آن پیرکفتار- خود به خوبی می دانست که انبوه جمعیتی که زیر تابوت شارلی می روند نه به احترام درخواستهای اوست و نه حتی برای خود شارلی بلکه یک اقدام معترضه به عمل خشونت بار بن است اما روی دیگر این سکه و حضور گسترده مردم در این مراسم،ناخواسته بمنزله تایید گستاخی ها و بی تربیتی های شارلی نیز تلقی خواهد شد چرا که این اثر ذاتی یک منطق غیرمنعطف است! 
و این دقیقاً همان چیزی بود که ادی می خواست…

عزیزان،بزرگواران،سروران و عالیجنابان!  
این قصه که خواندید در حقیقت همان روایت نشریه "شارلی ابدو" است که این روزها حکایتش نقل محافل و مجالس شده…

"شارلی" قصه ما همان نشریه فکاهی شارلی ابدوست و سایر افراد و نشریات افراطی نظیر آن که تفاوت میان آزادی بیان و بی حرمتی به دیگران را نمی فهمند و مرزهای میان طنز و هجو را نمی شناسند…     

"بن" قصه ما نیز همان بنیادگرایان اسلامی و گروههای خشن و افراطی نظیر طالبان،القاعده،تکفیری ها ، سلفیون،داعش و غیره هستند که متاسفانه مردم جهان به ترفند ائتلاف "ابلیس - صهیون"،دین عزیز اسلام را مترادف نام هراس انگیز آنها شناخته اند!

و اما "ادی" بدیهیست چه کسی است!…ادی نمادی از ابلیس و یاورانش از عام و خاص می باشند که هدفی جز فتنه گری و شهرآشوبی ندارند و از آنجا که پیروان اسلام راستین،بزرگترین سد و مانع برسرراه اهداف پلید و غیرانسانی آنها هستند،همواره و بیش از هرکسی درجهان آماج توطئه های ناجوانمردانه ایشان قرارمی گیرند!

بزرگواران عالی تبار!    
بدیهیست که اسلام و مسلمان واقعی هرگز رفتارهای خشونت آمیز گروههای افراطی را تایید نمی کند،اما آنچه مسلم است اینست که؛      
"آن کسی که باد بکارد،طوفان درو می کند!"  

...و اما درباطن قضیه،ماحصل این حادثه تروریستی چیزی شد که ابلیس مدتها به دنبالش بود؛         
آن ملعون خبیث چون بسیاری از نقشه های آخرالزمانی خود را برباد رفته دید و نتوانست آن گونه که انتظارش را داشت خلق الله را گرد خود جمع کند با طراحی این ماجرا یک سری انسان بدبخت را به کشتن داد تا بلکه این خلق فریب خورده به بهانه همدردی با قربانیان حادثه چند روزی را نیز زیر علم او سینه بزنند…علم و بیرقی که درواقع همان علم مخالفت با اسلام و رسول الله بود!        
شما می دانید که شعار "من شارلی هستم" که به منظور ابراز همدردی با قربانیان حادثه سرداده شد در باطن به چه معناست!؟     
شعار "من شارلی هستم" که درواقع محصول فکری ابلیس پلید و یارانش می باشد درباطن بدین معناست؛     
من مخالف پیامبر اسلام هستم…      
من با مسخره کردن همه پیامبران الهی علی الخصوص پیامبر اسلام موافقم…
من کار نشریه شارلی ابدو را در مورد تمسخر قراردادن مقدسات تایید می کنم!
برای موضع گیری جامعه جهانی درمقابل این حادثه تروریستی،ابلیس و یارانش با طراحی سناریوئی مبتنی بر پایه یک منطق خشک،2 راه را پیش روی آنها قراردادند؛
الف -  یا شما شارلی هستید (به این مفهوم که با گستاخی و جسارت شارلی و امثالهم موافقید و توهین به مقدسات را تحت عنوان آزادی بیان تایید می نمائید)
ب - یا شما شارلی نیستید (به این مفهوم که شما با تروریسم و افراطی گری موافقید و کشته شدن افراد به اتهام بیاناتشان را تایید می نمائید)   
و هرگز انتخاب دیگری میان این دو وجود ندارد!

و پس از اتمام این سخنان نکته ظریف دیگری را نیز باید اضافه کنم و آن اینکه؛
براستی چه کسی می تواند اثبات کند که مردان نقابداری که به دفتر مجله شارلی ابدو حمله کردند یک مشت تروریست یهودی نبوده اند که برای رد گم کردن و انحراف اذهان جامعه در زمان حمله فریاد الله اکبر سرداده اند‼!؟         
آیا آنها "سعید و شریف کواشی" را زنده دستگیر کرده اند تا محض اطمینان از آنها اعترافی گرفته باشند!؟       
می گویند وقتی"رضاسیدنصیر"،خاخام افراطی یهودی"مائیرکاهانا"را کشت،نه نقابی به چهره داشت و نه از محل حادثه فرار کرد چراکه او معتقد بود کاری را که انجام داده نه نیازی به نقاب زدن داشته است و نه نیازی به فرارکردن!

و اما سخن آخر -     
امروزه دیگر هرکسی در دنیا می داند که گستاخی و بی ادبی با آزادی بیان تفاوت دارد…       
عملکرد آن خبرنگاری که لنگه کفش به سمت "جرج بوش" پرتاب کرد،در منطق هیچ فرهنگ و آئینی آزادی بیان به شمار نمی آید!       
زبان تمسخر و استهزاء زمانی گشوده می شود که هیچ منطق و استدلالی برای ایده شما وجود ندارد!        
تمسخر،عکس العمل و واکنشی در برابر حقیقت است و استهزاء دیگران خود از محکم ترین دلایل برای اثبات حقانیت آنهاست!       
و اما اجازه دهید مطلبم را با یادی از سرور و سالارمان حضرت اباعبدالله الحسینعلیه السلام به پایان ببرم…
او در روز عاشورا و در آخرین لحظات حیاتش رو بسوی دشمنانش کرد و گفت؛   
"ای مردمان! اگر دین ندارید،لااقل آزاده باشید!"
اما این حقیر از درک مفهوم این سخن عاجز بودم و سالیان سال همواره از خود می پرسیدم که؛       
"بی دین آزاده چه کسی است!؟"      
تا اینکه روزی با مردی آشنا شدم که نامش بود؛"ارنستو گوارا دالا سره نا"…    
او یک پزشک بود که در میان مردمش به"چه گوارا"معروف بود! 
او یک لائیک تمام عیار بود اما "شارلی" نبود!   
می دانید چرا!؟
چون او آزاد مردی بود که اگرچه با اصل دین مخالف بود،اما هرگز نسبت به مقدسات توهین نکرده و جسارتی ننمود؛   
او مؤدبانه انتقاد کرد… 
مردانه جنگید…
و قهرمانانه کشته شد!
و ایکاش در دنیای امروز ما،پیشگامان مکتب لائیسیته دستکم او را الگوی خود قرارمی دادند!

(ثبت نظرات)

/ 0 نظر / 58 بازدید